يك جرعه از شراب فراموشي ناب
يك دانه كوچك و صورتي خواب
زين پس ميان من و خاطرات قديم
ديوار ميكشد از حصارهاي ضخيم
ديواري ميكشم از مثنوي و غزل
بر روي ناتمامه تمام شده ام
انگار خاطره ها اصلا نبوده اند
من نيز از نبودن خود تازه باخبرم
امروز روز ديگري از سالروز من است
اما بجاي خنده اشك مهمان من است
در ذهن من تشويشي از مصراع و قافيه ها ست
انگار وحي آمده اين ، شعر آخر من است
لب بسته بر سكوت دلم داد مي كشم
در آخر هر بيت خود يك ياد مي كشم
يادي ميان شعر من با طرح چشم تو
اين بار هم با شعر خود نقاش مي كشم
.
منبع
درباره این سایت